[و ما الحیوه الدنیا الا متاع الغرور (آل عمران/۱۸۵)
و زندگی دنیا جز مایه‌ی فریب نیست]


روز هفتم : دیوار

شنیده ام که فیلمساز " دیوار " ( محمدعلی طالبی ) خیلی وقت بوده که از حرفه ی فیلمسازی دور بوده . شاید به همین خاطر است که فیلم جدیدش تا این حد ناگیر و سرد از آب درآمده . این سردی و ناگیرا بودن البته ربطی به داستان و بازیگران و فضا ی فیلم و ... ندارد ، مشکل کار جای دیگریست . مشکل این است که کلیت کار به دل آدم نمی چسبد ؛ فیلم مثلا می خواهد امید داشتن در زندگی و ایستادن در برابر مشکلات را به جوانان آموزش بدهد اما آنقدر این قضیه را رو و مستقیم تعریف می کند که تماشاگر را پس می زند . گویا که آقای کارگردان هنوز در سالهای دهه ی شصت به سر می برند .

شنیده ام که میرکریمی و مجیدی خیلی تلاش کردند تا دیوار در جشنواره به نمایش دربیاید ( این را به آن دلیل می گویم که طالبی از آنان به خاطر نمایش فیلمش در جشنواره تشکر کرد ) . همینطور میرکریمی در یکی از مصاحبه هایش خبرنگاران را دعوت به دیدن این فیلم کرده و گفته که فیلم خوبی است . والا که جای تعجب بسیار دارد .. میرکریمی که سلیقه اش اینطور نبود !

پ.ن : ممکن است من اشتباه کنم .

روز ششم : حس پنهان ، باد در علفزار می پیچد

این دو فیلم آنقد بد بودند که حتی حرف زدن راجع بهشان هم کار عبثی است . البته خاصیتشان این بود که حداقل کاری نمی کردند تماشاگران سالن سینما را ترک کنند ( اتفاقی که برای فیلم رسول صدرعاملی در جشنواره توسط خود بنده افتاد ) . باور کنید این فاکتور " ترک نکردن سالن سینما " را باید به نکات مثبت هر فیلم ایرانی تبدیل کرد . یک روزهایی " عوض نکردن کانال تلویزیون " هم مطرح بود اما خوب فاکتور هایی را که کارایی ندارند که تعریف نمی کنند .

یک نکته دیگر هم این است که اصولا ما هر فیلمی را که می بینیم یا از آن خوشمان می آید یا دوستش نمی داریم . اما این دو فیلم آنقدر بد بودند که حتی به خودم زحمت ندادم اظهار احساساتی راجع بهشان داشته باشم . ( شاید هم داشتم ولی یادم رفت !! )

"حس پنهان " ... می بینید که چقدر نورپردازی غلوآمیز است ؟!

* در حین نوشتن این مطلب ، بسیار پیش آمد که کلماتی مانند " مزخرف ، چرت و پرت ، چغندر ، سیب زمینی ، گلابی ، منزجر کننده ، حال بهم زن و ... " را تایپ کردم اما هر بار پاکشان کردم و کلمه دیگری نوشتم . دوستی به من یاد داد درباره یک اثر هنری نباید اینطور حرف زد . هرچقدر هم که بد باشد ، بالاخره خالق اش برای خلق آن زحمت کشیده و چندماهی وقت اش را روی آن گذاشته . دور از ادب است که اینطور با آن برخورد کنیم . به طور مثال برای" باد در علفزار می پیچد " فیلمبرداری درآن سرما و برف واقعا کار سختی است .

روز پنجم : فیلمهای کوتاه سری اول و دوم بخش بین الملل

این یکی از بهترین تجربه هایم در جشنواره فیلم فجر بود . دلیلش هم این بود که فرصت پیدا کردم تعداد زیادی فیلم کوتاه خوب و بد را یکجا تماشا کنم .همین ، کمک بزرگی کرد تا دید تازه ای نسبت به فیلمهای کوتاه پیدا کنم .

یکی از بهترین این فیلمها - که سیمرغ بهترین فیلم کوتاه بین الملل را هم نصیب خود کرد - فیلمی به نام " L.H.O " بود . فیلمی که می خواست ماجرای ترور جان اف. کندی را به مسخره بگیرد اما نه با لوده بازی و طنز موقعیت و شوخی های کلامی . مهمترین نکته فیلم این بود که تا لحظه آخر همه چیز جدی است و به روال عادی می گذرد ، اما دقیقا هنگامی قرار است تیتراژ پایانی به نمایش دربیابد ، گوینده رادیو خبر خیلی مهمی را با لحن خیلی جدی اعلام می کند . اینجاست که تماشاگر با توجه به آنچه که تا دقایقی پیش مشاهده می کرده از خنده منفجر می شود . هنر کارگردان و نویسنده هم دقیقا در همین نکته بود که با یک سری اتفاقات کاملا جدی ، یک واقعه تاریخی خیلی خیلی جدی را به مسخره می گیرند .

انیمیشن کوتاه " در خانه ما "

فیلم دیگری که به نظرم خیلی خلاقانه آمد ، انیمیشن کوتاه ایرانی به نام " در خانه ما " ( مریم کشکولی نیا ) بود . فیلمی که یکی از شعرهای مصطفی رحماندوست به نام «سندی بريچين» را با دکلمه دختربچه ای خردسال به تصویر می کشید . این یکی علاوه بر حس طنزی که در تک تک پلان هایش موج می زد ، دارای خلاقیت های تصویری بسیار زیادی هم بود که واقعا تماشاگر را مشعوف می کرد . --> مصاحبه ای با کارگردان فیلم

فیلم خارجی دیگری هم بود به نام " نوستالژی " ، فیلمی بسیار کوتاه - در حدود یک دقیقه - و بدون دیالوگ ، اما آنقدر تاثیرگذار که به اندازه ده تا فیلم بلند هالیوودی حال ما را جا آورد . واژه نوستالژی در این فیلم به صورت بسیار شاعرانه و بدون حتی یک فلاش بک و یا جلوه های ویژه ای به تصویر کشیده می شود .

و چندین فیلم زیبای دیگر که فعلا مجالی برایشان نیست ...
البته در کنار اینها چند فیلم خیلی بد بی سر و ته هم بودند که باعث شدند ارزش فیلم کوتاه خوب دستمان بیاید .
* نکته جالب این روز ، صف طویلی بود که برای فیلمهای کوتاه جلوی سینما عصرجدید تشکیل شده بود . عجب ملت با فرهنگی !

روز چهارم : به همین سادگی

اگر بخواهم رو راست باشم و صادقانه بگویم ، " به همین سادگی " فیلم کند و بدون اتفاقی است . یعنی نه گره ای در آن ایجاد می شود و نه گره ای باز می شود . نه تعلیقی ایجاد می شود و نه هیجانی به وجود می آید . اما هیچ کدام اینها مانع از این نمی شود که بگویم " به همین سادگی " فیلم خوبی نیست . اتفاقا همه ی خصوصیاتی که ذکر کردم ، دقیقا همه ی آن چیزهایی هستند که داستان این فیلم به آن نیاز دارد . به طور مثال رمان " ارباب حلقه ها " یک رمان بسیار طولانی است که خیلی کند پیش می رود ، اما این باز هم باعث نمی شود که بگویم کتاب خوبی نیست . اتفاقا ارباب حلقه ها با آن توصیف های زیبایش و خلاقیت های ناتمام نویسنده اش ، یک از بهترین کتابهایی بوده که تا به حال خوانده ام .

البته این کند بودن و کمی ضد داستان بودن گویا به مذاق خیلی ها خوش نیامده ؛ طوری که بیشتر کسانی که تا به حال فیلم را دیده اند از فیلم حیلی خوششان نیامده است . این مقدمه را گفتم که بدانید در دیدن این فیلم سلیقه امر بسیار مهمی است . یا دوستش نمی دارید یا خیلی خیلی با آن حال می کنید ! ( حالت خنثی هم ممکن است وجود داشته باشد ) ...

فیلم راجع به زندگی روزمره و تکراری یک زن ایرانی است . زنی که شوهرش تا دیروقت سرکار است و دو بچه دبستانی دارد. کارش این است که صبح که از خواب بلند شد غذا بپزد ،" مردم ایران سلام " ( از شوخی که با " مردم ایران سلام " شد واقعا خوشم آمد ) ببیند ، به همسایه ها کمک کند ، برود بیرون خرید بکند ، پسرش را کلاس زبان ببرد ، به شوهرش زنگ بزند و ... . این کارها آنقدر واقعی انجام می شوند که گاهی اوقات از یاد می برید در حال دیدن یک فیلم هستید . دیالوگ های بی نظیر ، دکوپاژ های تمام عیار ، دوربین روی دست بی نقص و بازی های فوق العاده ی نابازیگرانش باعث شده اند که با یک فیلم کاملا رئال و واقعی طرف باشیم . این تمهید نیز که نقش اکثر شخصیت ها را نابازیگران بازی می کنند به همین خاطر است که فضای فیلم کاملا فضای ملموسی شود . یعنی آدم های فیلم ، دقیقا همان هایی هستند که هر روز توی کوچه و خیابان می بینیمشان ؛ نوع حرف زدنشان و ری اکشن هایشان هم دقیقا همانطوری است .

چند سکانس خیلی زیبا هم در فیلم وجود دارد :

- صحنه ای که مادر می خواهد با پسرش تفنگ بازی کند و پسرش از شیوه گرفتن تفنگ توسط مادرش ناراحت می شود و می گوید : " نه ... تفنگ رو که اونطوری نمی گیرن ... ببین باید اینطوری بگیریش "

- پسربچه از مادر چادری اش ( هنگامه قاضیانی ) می خواهد که با او به داخل کلاس زبان نرود ( خجالت می کشد ) و همینطوربه او می گوید که از این به بعد "روسری قرمزه اش" را سرش کند اما مادر در جواب می گوید که آن روسری نازک است و برای بیرون خوب نیست .

- مادر ، دختر ده ساله اش را می بیند که همراه دوستانش به اتاقش می روند و در را می بندند . وقتی مادر می خواهد وارد شود دخترش می گوید وارد نشود چونکه دارند برای عروسی لباس پرو می کنند . مادر پس از مدتی که دوباره می رود پشت در اتاق ، دزدکی از لای در آنها را نگاه می کند و می بیند که دخترش آهنگ گذاشته و با دوستانش با ریتم آهنگ می رقصند . زن در عین حالی که به بچه اش افتحار می کند و می خندد ، خیلی ناراحت شده .

- زن دارد کارهای خانه را انجام می دهد در عین حالی که تلویزیون روشن است و برنامه مردم ایران سلام پخش می شود . آن روحانی معروف و شهیدی فر هم نشسته اند دارند راجع به ازدواج حرف می زنند . و ... ( بقیه اش را خودتان ببینید )

" به همین سادگی " تیتراژ ابتدایی فوق العاده ای هم دارد . دستی که اسم عوامل را بر روی صفحه کاغذ می نویسد و در تیتراژ پایانی متوجه می شویم نویسنده اش عباس کیارستمی بوده است .

* پسربچه فیلم فوق العاده بازی می کند . دقایقی در طول فیلم بود که از بازی قشنگش به یاد دوران بچگی خودم می افتادم . * من نقد نمی نویسم . فقط نظرم را راجع به فیلم می گویم . * خیلی حرف های دیگر مانده که می گذارشمان سر اکران فیلم .

یادداشت های دیگری که بر فیلم نوشته شده اند :

برگرداندن چای به قوری ، داستان کسی که هیچ اتفاقی برایش نمی افتد ، يك روزمرگي دلپذير ، یک روز معمولی از یک زندگی معمول ، به همین سادگی ولی برای تماشاگرانی ساده ، به همين سختي...!؟

و این انسان خطاکار و فراموش کار ...

ببخشید که برای جشنواره و فیلمهایی که دیده ام دیر به دیر می نویسم . واقعا خسته شده ام ( از اینکه هی از این سینما به آن سینما رفتم ) و به همین خاطر میترسم که مثل پست قبلی ، یادداشت های چرت و پرت راجع به فیلمهای بنویسم ! تا اینجای کار به جز قبلیها اینها را دیده ام : سری اول فیلمهای کوتاه بخش بین الملل ، سری دوم فیلمهای کوتاه بخش بین الملل ، به همین سادگی ، دیوار ، حس پنهان ، باد در علفزار میپیچد ،

* می دانم که راجع به فیلمهای قبلی کمی تند رفتم اما باور کنید برای کسی که این همه فیلم را یکجا می بیند ، سخت است که عادل باشد . ( نتیجه : پس این آدم تا وقتی که ذهن اش خسته است اصلا نباید یادداشت بنویسد )

روز سوم : ازدواج ، چشم انداز کنگو

ازدواج / چین - 2007

متاسفانه ، ایده ی خوب این فیلم با ژانر احمقانه اش بر باد رفته است . فیلمی که می توانست به یک درام عاشقانه ی ماورایی خیلی زیبا و درگیر کننده تبدیل شود ، به اثری سخیف و مسخره مبدل شده که کارگردانش سعی دارد آن را ترسناک جلوه بدهد ! و به همین دلیل است که تکلیف فیلم با خودش هم معلوم نیست ، یعنی در یک سکانس می خواهد شما را بترساند و در سکانس دیگر با احساسات شما بازی کند . نتیجه اش هم چیزی نشده جز یک فیلم مسخره آبگوشتی که به لطف سانسور های جشنواره فیلم فجر به چیزی غیر قابل دیدن تبدیل شده است .

و ای کاش حداقل کارگردانش ترساندن را بلد می بود !

چشم انداز کنگو / بلژیک ، کانادا ، فرانسه -2006

بعد از این فیلم بود که تصمیم گرفتم بخش بین الملل جشنواره را فعلا ببوسم و بگذارم کنار . این یکی البته خیلی بد نبود و کارگردانش هم آدم صادقی بود و نمی خواست ادا در بیاورد . اما این بار مشکل کار جای دیگر بود . فیلمی که قرار بود در قطع 1.85:1 نشان داده شود ، به اشتباه و به علت بی دقتی مسئولان ، بدون هیچ کادر سیاه بالا و پایینی نشان داده شد !!! واین یعنی چه ؟ یعنی ما تماشاگران می توانستیم بوم و میکروفون های صدابرداری که بالای سر بازیگران به حرکت در می آمدند را ببینیم !!! واقعا شما در سالن نبودید که ببینید . بعضی از مردم در ابتدا فکر می کردند که مشکل از خود فیلم است و فیلمبردار هواسش نبوده که وسایل صدا بردار در کادر است اما نیم ساعت که از شروع فیلم گذشت ، همه فهمیدند که مشکل از جای دیگری است چون که هر چند دقیقه یک بار بوم صدابرداری را می دیدیم که بالای سر بازیگران این طرف و ان طرف می رود . گویی که داریم پشت صحنه می بینیم !

خود فیلم هم البته چیز دندان گیری نبود . نمی دانم چرا تازگی ها هر کسی از راه می رسد شروع می کند به ساختن فیلمی با روایت های متقاطع ؟؟! آخر هر چیزی را هم که دیگر نمی شود به شیوه ی روایت های متقاطح بسازیم .

روز دوم : صندلی ، فرزندان بشر

صندلی / اسپانیا - 2007

[ لطفا یک کسی برای بنده عبارات پر رنگ شد زیر را توضیح بدهد ، من که هیچی نفهمیدم !! ]

صندلی کمدی سیاه هوشمندانه ای است سرشار از دلهره اگزیستانسیالیستی و طنز که یادآور دنیاهای ابسورد هنرمندانی مثل مارتین ریتمن فیلمساز و خورخه لویس بورخس نویسنده است ... عوامل فنی فیلم حرفه ای هستند . فیلمبرداری توماس پلادوال ، آفتاب تند منطقه را برای آفریدن جلوه ای لرزان به کار گرفته که کنترپوانی است در برابر نماهای طولانی و تداعی برانگیز فیلم . طراحی صحنه مینی مالیستی فیلم نیز جلوه ای مخوف و غریب را ایجاد کرده است .

ماهنامه فیلم به نقل از ورایتی

نمی دانم راجع به این تکه تصاویر به هم چسبانده شده ی مزخرف - که اسمش را اشتباها گذاشته اند فیلم - چه چیزی می توانم بگویم . راستش را بخواهید به امید نقدی که ماهنامه فیلم به نقل از ورایتی در مورد فیلم درج کرده بود به تماشای فیلم رفتم اما نقد و داستان مجله فیلم کجا و خود فیلم کجا ...

فیلم هر چیزی هست جز کمدی - تازه آن هم کمدی سیاه هوشمندانه !! - در واقع به نظر می رسد که کارگردان فیلم ، سینمای بسیاری از بزرگانی همچون کیارستمی را سرلوحه خود قرار داده است . فیلم آنقدر کند است که شما به سختی می توانید در تمام مدت روی صندلی تان بنشینید و احتمالا همچون بنده مجبور می شوید تا سالن سینما را در کمال رضایت خاطر ترک کنید .

نکته جالب دیگر این است که این فیلم در بخش " جشنواره جشنواره ها" به نمایش در آمده اما اگر سری به سایت IMDb بزنید متوجه می شوید که این فیلم در هیچ جشنواره معتبر خارجی به نمایش در نیامده و در خود اسپانیا هم زیاد تحویل گرفته نشده است . حالا مدیران جشنواره فجر این فیلم را از کجا پیدا کرده اند نمی دانم !

فرزندان بشر / انگلستان ، آمریکا - 2006

عکس از IMDb

من این فیلم را قبلا نیز دوبار دیده بودم و واقعا از دیدنش لذت برده بودم . به همین دلیل می خواستم تا در این فرصت بدست آمده آن را با صدای دالبی دیجیتال و بر پرده سینما تجربه اش کنم . واقعا هم تاثیری که این فیلم در سینما داشت دو برابر تاثیری بود که با DVD بر من گذاشته بود . راستش را بخواهید حالا می فهمم که چرا خارجی ها اینقدر دلشان می خواهد فیلم را در سینما ببینند ! بیخود نیست که اینقدر فیلمهایشان فروش می کند . در ضمن تازه آن وقت است که می توانی همه ی جزئیات تصویر را یک به یک بر روی پرده بزرگ ببینی و تمام جزئیات صدا را بشنوی و در نتیجه کار فیلمبردار را تجسین کنی و از دست پخت کارگردان لذت ببری .

و من هنوزم هم نمی فهمم که چرا کارگردانان ما علاقه ای به صدای دالبی از خود نشان نمی دهند و یا اگر هم نشان می دهند تلاشی برای به دست آوردنش نمی کنند .

* در ضمن اگر شد مطلبی راجع به سانسورهای بسیار زیاد و بی مورد این فیلم می نویسم . در سالن سینما دلم برای بقیه تماشگران واقعا می سوخت !

روز اول : هیچی .

گوهر خیراندیش در نمایش ملاقات با بانوی سالخورده

در اولین روز جشنواره همه چیز دست به دست هم داد تا من نتوانم به جشنواره بروم . در عوض به تمشای نمایش " ملاقات با بانوی سالخورده "کاری از استاد حمید سمندریان رفتم . راستش را بخواهید به نظرم کار جدید استاد هرچند که دارای بازی های فوق العاده ( گوهر خبراندیش و یک سری بازیگر دیگر که من فقط به چهره می شناسمشان ) و کارگردانی خوبی بود اما داستانش اصلا داستان تاثیر گذاری نبود ، در واقع کمی کهنه و قدیمی به نظر می رسید . البته در یک نگاه کلی ، برای بنده که خیلی به ندرت تئاتر می روم اتفاق مبارکی بود ؛ مخصوصا وقتی که ببینی گوهر خیراندیش از کلیشه های سینمایی اش بیرون آمده و اینقدر دارد متفاوت و نو بازی می کند .