اولاً؛
بعدازظهر است و هوا بسیار گرم، در ایستگاه اتوبوس نشستهام و برخلاف همیشه، مدتهاست که من و بقیه منتظر اتوبوس هستیم. یکی از پیرمردها که صبرش لبریز شده به پیرمرد دیگری میگوید:"تو این مملکت رو هیچچیزی نمیشه حساب کرد..."
دوماً؛
داخل تاکسی نشستهام و رادیو هم دارد اخبار -مثلاً- سیاسی پخش میکند. نمیدانم گوینده چه میگوید که آقای راننده بلافاصله با انزجار خاصی میگویند:"خاک توسرشون که گند زدن به این مملکت رفت..."
سوماً؛
تاکسی در حال رد شدن از کنار یک صف بنزین بسیار طولانی است که مطابق معمول ترافیک سنگینی را نیز ایجاد کرده؛ یکدفعه یکی از مسافرانی که کنار من نشسته میگوید:"تو این مملکت برا هر چیزی باید تو صف وایسیم... شیر، بنزین کوپن، گاز، نون... اصلا این ملّت نصف زندگیشونو دارن توی صفها میگذرونن!"
چهارماً؛
دارم فیلم «سنتوری» را تماشا میکنم که یکهو میبینم شخصیت فیلم با عصبانیت میگوید:"...این مملکت مزخرف..."
پنجماً؛
مرد بازهم میخواست با عصبانیت تحلیلی بر اتفاقی که افتاده بود بر زبان بیاورد، که ناگهان پریدم و دستم را گرفتم جلوی دهنش و گفتم:"قول بده... فقط قول بده... که نمیخوای راجع به مملکت حرفی بزنی!... به خدا دیگه کلافه شدم..."
همین.
پ.ن: یعنی واقعاً لازمه که بگم عنوان این یادداشت به تقلید از نام کتاب آقای مستور نوشته شده؟!

0 نظر:
ارسال يک نظر